X
تبلیغات
رز سرخ بهاری



























رز سرخ بهاری

هم اکنون که در حال نفس کشیدن هستید٫کسی دیگر دارد نفس های اخرش را می کشد

پس دست از گله و شکایت بردارید و بیاموزید چگونه با داشته هایتان زندگی کنید.

 

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط |

  • اگر قولی دادید به ان عمل کنید
  • اگر عشقی دارید قدرش را بدانید
  • اگر اشتباهی مرتکب شدید ٫عذر خواهی کنید
  • اگر در طلب اعتماد هستید٫به دستش بیاورید

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط |

سلام.خیلی وقته فرصتی نشد برا نوشتن.به شدت درگیر درس و کارم.فقط امدم امشب ببینم از

دوستان خبری هست که دیدم نه.مثل اینکه همه سرگرم درس و کار هستن.

امیدوارم همگی سلامت پیروز و شاد باشید.

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1391ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط |

ای زن که دلی پر از صفا داری٫از مرد وفا مجو٫مجو٫هرگز

 

کو معنیه عشق را نمیداند٫راز دل خود به او مگو هرگز

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1391ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط |

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد
 
كرد.
 
 
وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و
 
خاشاك زيادي هم روش نشسته بود.

زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر
 
چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد....!!!
 
زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟
 
 
غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات
 
اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره
 
 
زن اومد که اعتراض کنه
 
 
که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همينه كه هست....... حالا بگو
 
آرزوت چيه؟
 
 
زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و
 
از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه
 
 
را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و
 
 
اين و اين ... و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي
 
 
داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح
 
 
كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم
 
 
نابود شون.
 
 
غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها
 
 
بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي
 
 
كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته
 
 
كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه
 
 
بخواه. اين محاله.
 
 
زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين...
 
 
من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم.

مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.

مردي كه بتونه غذا درست كنه و در كارهاي خانه مشاركت داشته
 
 
باشه.
 
 
مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق
 
 
خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه

 
 
ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل
 
 
غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره
 
 
يه نگاهي بهش بندازم....!!!
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط |

دیدی که سخــــت نیســـــت

تنها بدون مــــــــــن ؟!!

دیدی صبح می شود

شب ها بدون مـــــــــن !!

این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…

فرقی نمی کند

با مــــــن …بدون مــــــن…

دیــــــروز گر چه ســـــــخت

امروزم هم گذشت …!!!

طوری نمی شود

فردا بدون مــــــن !!!…

نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط |

روزی کسی را پیدا خواهید کرد
که گذشته تان برایش اهمیتی ندارد
چون میخواهد ایندیتان باشد
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط |

دریای طوفانی ناخدای لایق میسازد.

پس همیشه ممنون لحظات سخت باش.

نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط |

عجب رسم عجیبی!

بچه که بودیم از تکلیف می ترسیدیم

بزرگ شدیم از بلاتکلیفی
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط |

آب نريختـــــم که برگردي
آب ريختـــــم تـــا پاک شود
هر چه رد پاي توست …..از زنـــدگي ام
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط |

سلام.خوبین.بعد ار مدتها فرصت شد تا بیام .یه مدت کمی زندگی داره سخت میگیره

بهم اما به قول یه بزرگی٫یا راهی خواهم یافت٫یا راهی خواهم ساخت

موفق باشید

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1391ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط |

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید
 اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید
 
 
اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
... پیغام‌هایش را دریافت میکردید
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌
و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست
 
 
الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید
 
 
 
 
جوابیه
 
 
بسیار زیبا بود ولی یادآوری میکنیم که
 
 
گوشی سر خود حرف نمیزنه
 
گوشی با یک دکمه خفه میشه
 
گوشی نمیگه چی بخر چی نخر
 
گوشی نمیگه چرا دیر اومدی
 
گوشی میتونه روی سایلنت باشه
 
اصلا گوشی میتونه خاموش باشه
 
گوشی نمیگه شب زود بیا بریم خونه مامانم
 
گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو نبردی
 
گوشی نمیگه بچه میخوام
 
گوشی با دوستاش بیرون نمیره
 
گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره
 
 
راستی از همه اینا مهمتر
 
 
بیشتر مردم سالی یه بار گوشی
 
عوض می کنن
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1391ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط |

اگر یک خانم بتواند این تغییرات را پیش بینی کند، می تواند از لحظات خوب بهترین استفاده را برده و این زمان را طولانی تر کند. در اینجا چرخه ی خصوصیات یک خانم را از روز 1 تا 28 بررسی کرده و راهبردها و متدهایی برای کنترل و تنظیم رفتارها معرفی می کنیم.
روز 1 تا 7:
هفته ی بدی است برای بدنتان
دوران قاعدگیتان روز اول شروع شده است و به همراه خود حالات بدی مثل اسهال نیز می آورد (به خاطر بالا رفتن میزان پروستاگلاندین، ماده ی شیمیایی که باعث تحریک روده می شود، این حالت ایجاد می شود). افرادی که مبتلا به آسم یا میگرن هستند، بیماریشان در این دوره تشدید می شود.
هفته ی خوبی است برای مغزتان
همین طور که به روز ششم نزدیک می شوید، وارد یک مرحله ی فولیکولی می شوید. این زمان دوران آرامی است که تخمک ها رشد کرده و آماده می شوند که از تخمدان بیرون بیایند. برای کارهایی که نیاز به خلاقیت و ابتکار دارد، دورانی فوق العاده است.
رابطه ی جنسی در این دوره
میزان کم استروژن باعث می شود که دیرتر تحریک شوید، به همین خاطر باید از شریک جنسیتان بخواهید که کمی بیشتر فعالیت کند.
روز 8 تا 14:
هفته ی خوبی است برای بچه سازی
همینطور که بدنتان خود را برای تخمک گذاری در روز 14 آماده می کند، میزن استروژن کم کم افزایش می یابد. علائمی که به شما کمک می کند تا بفهمید تخمک گذاری انجام شده است یا خیر و قدرت باروری دارید، شامل موارد زیر است: تغییر رنگ مایع تخلیه شده از مهبل از زرد-سفید گرفته تا اینکه کاملاً شفاف می شود. در بعضی زن ها خونریزی و دل درد هم اتفاق می افتد.
هفته ی خوبی است برای خُلقتان
استروژن در ابتدا به صورت یکنواختی افزایش می یابد، اما بعد این افزایش سرعت میگیرد. روز 14 (تخمک گذاری) شما دیگر احساس تعادل می کنید. حال و حوصله پیدا می کنید و اعصابتان راحت است.
رابطه ی جنسی در این دوره
رابطه ی جنسی در این دوره بسیار پرلذت خواهد بود و اُرگاسم بهتری خواهید داشت. شریكتان نیز همراه شما در این دوران لذت زیادی خواهد برد.
روز 15 تا 21:
هفته ی بدی است برای پوستتان
پوشش رحم دوباره در حال ساخته شدن است و ممکن است در این دوره جوش و لک روی پوستتان مشاهده کنید. در چنین وضعیتی می توانید با یک متخصص پوست مشورت کنید. احتمالاً متخصص مربوطه برایتان آنتی بیوتیک برای مصرف یک هفته تجویز خواهد کرد.
هفته ی خوبی است برای اعتماد به نفستان
به اواسط هفته که می رسید، میزان پروژسترون رو به افزایش می رود که یک خوشحالی و خوشبینی ناگهانی به شما می دهد. در قرعه کشی ها شرکت کنید، یا ترفیع رتبه ای که خیلی وقت بود می خواستید را با رئیستان در میان بگذارید. تا میتوانید از این دوران لذت ببرید.
روز 22 تا 28:
هفته ی بدی است برای PMS (علائم قبل از قاعدگی)
میزان پروژسترون به بالاترین حد خود رسیده و نشانه ای است برای اینکه شما به دوره قبل از قاعدگی وارد شده اید. البته ممکن است هیچگونه علائمی (همه ی علائم، از درد سینه گرفته تا سردرد) نداشته باشید و یا فقط بعضی از آنها را در خود مشاهده کنید. به خاطر ترشح میزان کمی هورمون مردانه ی تستوسترون در این دوره، ممکن است با علائمی مثل زیاد شدن موی صورت یا تند شدن عرق بدن مواجه شوید.
هفته ی بدی است برای روحیه تان
ممکن است در این دوران احساس افسردگی کنید. اشتهایتان نیز بسیار بالا خواهد رفت و ممکن است برای رفع این گرفتگی و افسردگی زیادتر از معمول غذا بخورید. پس بهتر است از غذاهایی استفاده کنید که حال شما را هم بهتر کند مثل برگر بوقلمون یا سیب زمینی پخته که هر دو حاوی آمینو اسیدی هستند که باعث بالا بردن روحیه می شود. اگر احساس نفخ داشتید از غذاهای پر-پروتئین، کم کربوهیدرات و کم نمک استفاده کنید، هم حالت نفخ را از بین خواهد برد و هم به تقویت روحیه ی شما کمک می کند. نگران چاق شدن هم نباشید، به خاطر بالاتر بودن درجه حرارت بدن کالری بیشتری خواهید سوزاند.
رابطه ی جنسی در این دوره
تولید تستوسترون بیشتر باعث آرام تر شدن و در نتیجه جذاب تر شدن صدایتان میشود.
روز 28:
با علائمی روبه رو خواهید شد که به شما می گوید فردا روز قاعدگیتان است: باد کردن شکم، کم خوابی و سردرد.
نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1391ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط |

این ظاهرا گرفتاریها یمان خیلی زیاد است ، و روز به روز هم زیادتر میشود.

با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم

برای گریستن باز کنیم، و این طور در گرفتاریهایمان غرق نشویم، و از یاد

نبریم که قلب انسان بدون گریستنم می پوسد و انسان بدون گریه سنگ می شود

نوشته شده در جمعه 27 مرداد1391ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط |

سلام

فقط اومدم بگم سلام

نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1391ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط |

اين چه رسميست كه تو ناز كني يك طرفه
اين نشد كار كه من ناز كشم يك طرفه
عين ظلمست كه تو مست خرامان باشي
من به خاري حقارت برسم يكطرفه
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه رسميت كه تو عاشق خود باشي و من
در غم سستي پيمان تو پرپر بزنم
اين چه گفته است كه تو غرق هوس بازي خويش
من عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه گفته است كه من خسته ترين باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سينه من
اين چه كاريست كه من مهر تو بر دل گيرم
تو شب و روز بگيري به دلت كينه من
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت

نوشته شده در جمعه 6 مرداد1391ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط |

تا وقتی‌ فیسبوکو کشف نکرده بودم:
.
.
.
.
.
.
.
نمیدونستم شمال تهران اینقدر جمیعت داره...
 
دانشگاه شریف و تهران این همه دانشجودارن...
 
همه هم حداقل ۳ تا زبان بلدن...
 
همه اروپا دیده و خارج رفته ان...
 
تازه یک سوم جمعیت تو فیس بوک مدل هستند...
 
یک سوم دیگه هنرمند اعم از خواننده
 
موزیسین
 
شاعرند..
 
بقیه عکاسن!!!









نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1391ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط |

خدایا قرار ده روزه ام را در این ماه روزه روزه داران واقعى

و شب زنده داری ام را نیز مانند شب زنده داران

و بیدارم کن در آن از خواب بی خبران

و گناهم را بر من ببخش اى معبود جهانیان

و درگذر از من اى درگذرنده از گناهکاران . . .

نوشته شده در شنبه 31 تیر1391ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط |

نامه ای از طرف خدا برای آرامش ما
 
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود...
فقط كافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي كه تو را فرا مي خواند به زيستن!
مي دانم هراز گاهي دلت تنگ مي شود. همان دلهاي بزرگي كه جاي من در آن است آنقدر تنگ ميشود كه حتي يادت مي رود من آنجايم.
دلتنگي هايت را از خودت بپرس. و نگران هيچ چيز نباش! هنوز من هستم.
هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي! تو بايد در هر زمان بهترين باشي.
نگران شكستن دلت نباش! ميداني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشكند
و جنسش عوض نمي شود و ميداني كه من شكست ناپذير هستم و تو مرا داري براي هميشه!

چون هر وقت گريه ميكني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ...
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام! درست است مرا فراموش كردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم مي خواهم شاد باشي اين را من مي خواهم ...
تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا.

من گفتم : (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم) و من هر شب كه مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ... نگران نباش!

دستان مهربانم قلبت را مي فشارد. شبها كه خوابت نمي برد فكر مي كني تنهايي ؟ اما، نه من هم دل به دلت بيدارم! فقط كافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي كه تو را فرا مي خواند به زيستن!

پروردگارت ... با عشق!
نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1391ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط |

هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد
خودت را برای توجیه خسته نکن . . .

قبول دارم، قبول دارم، بادبادک را خودت ساختی و از دویدن خودت هست که بادبادکت به پرواز درآمده

اما تو هم قبول کن دستان نوازشگر باد به بادبادکت فرصت پرواز در آسمان داده است.

به خاطر دیدن بادبادکت هم که شده به آسمان نگاه کن،

ببین چگونه باد عاشقانه بادبادکت را نوازش میکند!

گاهی به خاطر بادبادکت هم که شده نگاهت را بالا ببر،

...شاید خدا را هم دیدی...

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1391ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط |

خدایا...!

من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی...

نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم...

گاهی فریب می خورم و گاهی شاید فریب می دهم...

گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را میگیرد...

اما همیشه همیشه همیشه

پشیمان می شوم و به سوی تو باز میگردم...

چون آغوش تو همیشه به رویم باز است...

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1391ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط |

حیف حیف که عمرم به پای تو هدر شد

حیف از جوونیم که با تو بی ثمر شد

خونه تو گوشه زندون واسه من بود و بس

عشق تو یک خواب پریشون واسه من بود و بس

روز رو لبام خنده به ظاهر اگه جون می گرفت

شب که که می شد چشمای گریون واسه من بود و بس

وای نگو نگو دلا قدر تو می دونه

پیر اگه بشی دیگه با تو نمیمونه

نوشته شده در جمعه 23 تیر1391ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط |

وقتی که مثل شراب مست مستم می کنی

عاشق عشق میشم مِی پرستم می کنی

وقتی که به من میگی جون من بسته به جونت

منو آروم می کنه اون صدای مهربونت

نمی دونم که چرا دوباره دیوونه میشی

خراب و ویرونه میشی

بتی که داغونه میشم ابری که گریونه میشم

وقتی که تو بد میشی باز می بینم دنیا رو سرم خرابه

می بینم که باز دارم دق می کنم همه چیم نقش برآبه

اما تا می خوام برم گریه کنون سر به دیوارها بکوبم

باز به دادم می رسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبم

باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمی ذاره

مهربونه با من و اشکمو در نمیاره

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1391ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط |

آدمایی هستن که
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم..
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده,
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره...
اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه , اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین , داغون می شن !!!
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

... آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم‌هایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه
 وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده
وقتی باهاشون دست میدی دستت بوی عطرشونو گرفته
وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه
وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدنو میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم
وقتی یه بچه میبینن سرشار از شورو شوق میشن و باهاش شروع به  بازی کردن میشن
تو حموم آواز میخونن
آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن هم زندگی رو لذت بخش تر
دم همشون گرمه گرم
نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1391ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط |

ناشناس

بر پرده هاي در هم اميال سر كشم
نقش عجيب چهره يك ناشناس بود
نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق
پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود
يك شب نگاه خسته مردي بروي من
لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه
قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند
نو ميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش
با ناز خنده كردم و گفتم بيا بيا
راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش
ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا
راهي دراز بود و دريغا ميان راه
آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست
چون ديدگان خسته من خيره شد بر او
ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست
زنجيرش بپاست چرا اي خداي من ؟
دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت
اشكي دويد و زمزمه كردم ميان اشك
زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت
شب بود و آن نگاه پر از درد مي زدود
از ديدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور
كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را
آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست
ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد
پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست
لغزيد گرد پيكر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گيسوان من
شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست
هر لحظه كام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه كردم و ديدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نيست
افشردمش به سينه و گفتم به خود كه واي
دانستم اي خداي من آن ناشناس كيست
يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط |

راز من

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط |

سلام.خیلی وقت که ننوشتم٬اخه دیگه حسی برای نوشتن ندارم٬نوشتن اعصاب راحت می

خواد که فعلا ندارم.

الانم که فصل امتحانات و من درگیر.امروز استاد اومد سر جلسه ی امتحان٬شبیه هر چیزی بود

جز استاد٬منم اشتباهی رفتم طرفش و با عصبانیت گفتم:اقا دیر اومدی٬بگیر بشین بهت برگه بدم

٬زد زیره خنده گفت من دانشجو نیستم٬گفتم:پس چی میخوای٬گفت اگه اجازه بدی به اشکالات

بچه ها جواب بدم٬من مردم از خجالت٬تازه فهمیدم استاده

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط |

الهینسوزی٫تو گفتی بسوزم

گذاشتی که هر شب به ره چشم بدوزم

من از گریه هر شب٫یه دریا می سازم

همه زندگیم و به چشمات می بازم

صدای دلم ر ا تو نشنیده رفتی

خراب تو گشتم کلامی نگفتی

تو را می سپارم به دست خدایم

فقط او شنیده همیشه صدایم

یه شب عاشقونه برات گریه کردم

تو هرگز ندیدی به لب اه سردم

تو با بی وفایی به خاکم نشوندی

من ساده دل رو به غربت کشوندی

ملیحه

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط |

سلام.الان ساعت ۱:۳۰ صبح چهارشنبه است.حالم بده فکر می کنم سرما خوردم اما از انجایی که روم زیاده اومدم توی نت ببینم چه خبره.وای اومدم بگم چرا اینجوری میکنی.اخه چته؟خسته شدم باور کن.خستههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه شدم.کی می خوای عوض بشی.اگه به خاطره من عوض نمی شی به خاطره خودت این کارو بکن.ادمها تا یه حدی تحمل می کنند همه یه جایی میبرن.و من هر روز دارم به اون مرحله نزدیکتر میشم.دوستت دارم.

ملیحه

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط |

سلام

الان ساعت ۲۲:۴۵ شب جمعه است.مثل همیشه وقتی شب میشه بی حوصلگی های منم شروع میشه.البته یه مدت کمی از اون بی هدفی نجات پیدا کردم و دارم یه کارایی می کنم اما امیدوارم مثله همیشه وسط راه نبرم.همیشه از روزای جمعه بدم می یومد.الانم از اینکه فردا تعطیل حالم گرفتست.یه دوست عزیزی امروز بهم میگفت هر چی میزاری توی وبت از جای دیگه بر میداری و خودت نمی نویسی واسه همین برا اینکه کم نیارم اومد کمی خودم بنویسم.یه موضوعی خیلی وقت ذهنمو درگیر کرده.سر یه دو راهی بد جور گیر کردم کاش بشه زودتر راهمو پیدا کنم.دارم دیوونه میشم.نمی تونم یه تصمیم قاطع بگیرم.وایییییییییییییی

ملیحه

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط |


آخرين مطالب
» زندگی زیباست
» اگر...
» سلامی دوباره
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak