پس دست از گله و شکایت بردارید و بیاموزید چگونه با داشته هایتان زندگی کنید. دوستان خبری هست که دیدم نه.مثل اینکه همه سرگرم درس و کار هستن. امیدوارم همگی سلامت پیروز و شاد باشید. کو معنیه عشق را نمیداند٫راز دل خود به او مگو هرگز دیدی صبح می شود شب ها بدون مـــــــــن !! این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند… فرقی نمی کند با مــــــن …بدون مــــــن… دیــــــروز گر چه ســـــــخت امروزم هم گذشت …!!! طوری نمی شود فردا بدون مــــــن !!!… پس همیشه ممنون لحظات سخت باش. بهم اما به قول یه بزرگی٫یا راهی خواهم یافت٫یا راهی خواهم ساخت موفق باشید این ظاهرا گرفتاریها یمان خیلی زیاد است ، و روز به روز هم زیادتر میشود. با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم، و این طور در گرفتاریهایمان غرق نشویم، و از یاد نبریم که قلب انسان بدون گریستنم می پوسد و انسان بدون گریه سنگ می شود خدایا قرار ده روزه ام را در این ماه روزه روزه داران واقعى و شب زنده داری ام را نیز مانند شب زنده داران و بیدارم کن در آن از خواب بی خبران و گناهم را بر من ببخش اى معبود جهانیان و درگذر از من اى درگذرنده از گناهکاران . . .
خدایا...! من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی... نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم... گاهی فریب می خورم و گاهی شاید فریب می دهم... گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را میگیرد... اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز میگردم... چون آغوش تو همیشه به رویم باز است... حیف از جوونیم که با تو بی ثمر شد خونه تو گوشه زندون واسه من بود و بس عشق تو یک خواب پریشون واسه من بود و بس روز رو لبام خنده به ظاهر اگه جون می گرفت شب که که می شد چشمای گریون واسه من بود و بس وای نگو نگو دلا قدر تو می دونه پیر اگه بشی دیگه با تو نمیمونه وقتی که مثل شراب مست مستم می کنی عاشق عشق میشم مِی پرستم می کنی وقتی که به من میگی جون من بسته به جونت منو آروم می کنه اون صدای مهربونت نمی دونم که چرا دوباره دیوونه میشی خراب و ویرونه میشی بتی که داغونه میشم ابری که گریونه میشم وقتی که تو بد میشی باز می بینم دنیا رو سرم خرابه می بینم که باز دارم دق می کنم همه چیم نقش برآبه اما تا می خوام برم گریه کنون سر به دیوارها بکوبم باز به دادم می رسی به من میگی عشقمی تو خوب خوبم باز میگم عزیز من پا رو قلبم نمی ذاره مهربونه با من و اشکمو در نمیاره خواد که فعلا ندارم. الانم که فصل امتحانات و من درگیر.امروز استاد اومد سر جلسه ی امتحان٬شبیه هر چیزی بود جز استاد٬منم اشتباهی رفتم طرفش و با عصبانیت گفتم:اقا دیر اومدی٬بگیر بشین بهت برگه بدم ٬زد زیره خنده گفت من دانشجو نیستم٬گفتم:پس چی میخوای٬گفت اگه اجازه بدی به اشکالات بچه ها جواب بدم٬من مردم از خجالت٬تازه فهمیدم استاده گذاشتی که هر شب به ره چشم بدوزم من از گریه هر شب٫یه دریا می سازم همه زندگیم و به چشمات می بازم صدای دلم ر ا تو نشنیده رفتی خراب تو گشتم کلامی نگفتی تو را می سپارم به دست خدایم فقط او شنیده همیشه صدایم یه شب عاشقونه برات گریه کردم تو هرگز ندیدی به لب اه سردم تو با بی وفایی به خاکم نشوندی من ساده دل رو به غربت کشوندی ملیحه ملیحه سلام الان ساعت ۲۲:۴۵ شب جمعه است.مثل همیشه وقتی شب میشه بی حوصلگی های منم شروع میشه.البته یه مدت کمی از اون بی هدفی نجات پیدا کردم و دارم یه کارایی می کنم اما امیدوارم مثله همیشه وسط راه نبرم.همیشه از روزای جمعه بدم می یومد.الانم از اینکه فردا تعطیل حالم گرفتست.یه دوست عزیزی امروز بهم میگفت هر چی میزاری توی وبت از جای دیگه بر میداری و خودت نمی نویسی واسه همین برا اینکه کم نیارم اومد کمی خودم بنویسم.یه موضوعی خیلی وقت ذهنمو درگیر کرده.سر یه دو راهی بد جور گیر کردم کاش بشه زودتر راهمو پیدا کنم.دارم دیوونه میشم.نمی تونم یه تصمیم قاطع بگیرم.وایییییییییییییی ملیحه
![]()
زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر
مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.
مردي كه بتونه غذا درست كنه و در كارهاي خانه مشاركت داشته
تنها بدون مــــــــــن ؟!!
بچه که بودیم از تکلیف می ترسیدیم
بزرگ شدیم از بلاتکلیفی
اين نشد كار كه من ناز كشم يك طرفه
عين ظلمست كه تو مست خرامان باشي
من به خاري حقارت برسم يكطرفه
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه رسميت كه تو عاشق خود باشي و من
در غم سستي پيمان تو پرپر بزنم
اين چه گفته است كه تو غرق هوس بازي خويش
من عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
اين چه گفته است كه من خسته ترين باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سينه من
اين چه كاريست كه من مهر تو بر دل گيرم
تو شب و روز بگيري به دلت كينه من
نازنينم اين چه رسميت اين چه رسميت
.
.
.
.
.
.
.
نمیدونستم شمال تهران اینقدر جمیعت داره...
خودت را برای توجیه خسته نکن . . .
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن خوبم..
وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده,
راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره...
اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون...
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن...
تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه , اذیتشون نکنین...
تنهاشون نزارین , داغون می شن !!!
مثل آن راننده تاکسیای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.
... آدمهایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمیگردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدمهایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،... مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
آدمهایی که از سر چهار راه، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
آدمهای پیامکهای آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدمهای پیامکهای پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
آدمهایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین، خطهایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
آدمهایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
آدمهایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همینها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظهی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دستهایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه
نقش عجيب چهره يك ناشناس بود
نقشي ز چهره يي كه چو مي جستمش به شوق
پيوسته ميرميد و به من رخ نمي نمود
يك شب نگاه خسته مردي بروي من
لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند
تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه
قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند
نو ميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش
با ناز خنده كردم و گفتم بيا بيا
راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش
ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا
راهي دراز بود و دريغا ميان راه
آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست
چون ديدگان خسته من خيره شد بر او
ديدم كه مي شتابد و زنجيرش به پاست
زنجيرش بپاست چرا اي خداي من ؟
دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت
اشكي دويد و زمزمه كردم ميان اشك
زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت
شب بود و آن نگاه پر از درد مي زدود
از ديدگان خسته من نقش خواب را
لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور
كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را
آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان
در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست
ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد
پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست
لغزيد گرد پيكر من بازوان او
آشفته شد بشانه او گيسوان من
شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست
هر لحظه كام تشنه او بر لبان من
ناگه نگه كردم و ديدم به پرده ها
آن نقش ناشناس دگر ناشناس نيست
افشردمش به سينه و گفتم به خود كه واي
دانستم اي خداي من آن ناشناس كيست
يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو
![]()
![]()
| Design By : Pichak |


